کجایی؟
نمی بینمت !
...من که لمست می کنم ! من که احساست می کنم ! من که دستهای یخ زده ام رو تو گرمای دست تو رها می کنم ! پس چرا نمی بینمت ؟؟
نگاهت می کنم اما نمی بینمت !
حتی وقتی که بینمون به اندازه ی یک اشاره فاصله هست،وقتی که برای لمس پوستت زیر انگشتهام کافیه دستم و تکون بدم،دیواری هست که منو تو رو از هم جدا می کنه،که نگاهم رو تیره می کنه !
و ما فقط به این دیوار نگاه می کنیم
کجا دیواری با نگاه فرو ریخته ؟!
راستی...از دنیای بی من ات چه خبر؟
هنوزم خیال نداری در هاشو به روی من باز کنی؟
اصلا تو از جنس کدوم سنگی که فقط گاهی سختی؟
همون "گاه" هایی که می خوام دنیا به آخر برسه !
همون "گاه" هایی که می ری تو دنیای خودت و من می مونم با سؤال هایی به بزرگی دنیای تو...!
هیچ می دونی با زجر به این نتیجه رسیدم که دنیای مشترکمون در مقایسه با دنیای تو خیلی ناچیز و ... خنده داره!؟
بهت حق می دم که نخوای دنیای خودت و به من نشون بدی !
که نخوای کره ی زمینت رو انقدر کوچیک کنی که تو کره ی چشم من جا بشه !
اونوقت چی برای تو می مونه ؟! فقط چشمهای من... مگه نه؟
اونوقت برای رفتن به دنیای خودت فقط باید به من نگاه کنی !
و من انقدری نیستم که دنیای تو باشم.
اصلا حق هم ندارم که همچین چیزی رو ازت بخوام
اصلا حق ندارم هیچ چیزی از تو بخوام
تو اینطوری راحت تری ...
اینطوری مهربون تری ...
...
صدای سکوت می آد !
وقتی تو نیستی
چشممامو برا کی بخوام
هوا سمی می شه.
هوا رو برا چی بخوام
.jpg)
ارسلان
سلام دوستان. خوبید؟
من ارسلان دوست پویا دومین نویسنده این وبلاگ هستم البته بعصی ها منو می شناسن آدری وبلاگ قبلی منم زیر هستش که توش آهنگ میذاشتم
ولی از این به بعد اینجا می خوام تو خط پویا کار کنم.
امیدوارم منم مورد لطف خوتون قرار بدید.
از پست بعدی با اشم خودم می نویسم
WWW.PMC.TABRIZY.COM
فعلا بااااااااای
ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست درد تو به جان خسته داریم ای دوست گفتی که به دل شکستگان نزدیکم ما نیز دل شکسته داریم ای دوست

ارسلان
مثل شقایق زندگی کن کوتاه اما زیبا
مثل پرستو کوچ کن فصلی اما هدفمند
مثل پروانه بمیر دردناک اما...عاشق
نیمه شب آواره و بی حس و حال--در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال--دل به یاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی می گذشت--یک دو سال از عمر رفت و برنگشت
دل به یاد آورد اول بار را--خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اصرار را--آن دو چشم مست آهو واررا
همچو رازی مبهم و سربسته بود--چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او--هم نشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او--ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی--این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر--وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر--دم به دم این عشق میشد بیشتر
آمد و در خلوتم دم ساز شد--گفتگوها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پابرجاست دل--گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو زورق بان شوی دریاست دل--بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی تو حیران شده--در پی عشق تو سرگردان شده
گفت:در عشقت وفادارم بدان--من تو را بس دوست می دارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان--چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی میشود غمهای من--با تو زیبا میشود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده--دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده--عالم از زیبائیت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش--طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود--بحر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود--همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره آفاق بود--در نجابت در نکویی طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت--طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت--بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس--حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود--در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود--سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست--ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست--این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست--رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که همخون من است--خصم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد--این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست--با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم--باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم--ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را--سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر--بعد ار این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر--دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند--بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود--عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود--ماهی بیچاره اما مرده بود
....
بعد از این هم آشیانت هر کس است--باش با او یاد تو ما را بس است
بگذار شبهارو با ستاره ها خاطرات شيرينمان را شماره كنيم بگذار هميشه در ذهنم مثل نگاه اول مهربان و پاك باشي بگذار نامم چون شاه كليدي بر درگاه قلبت هميشگي باشد ...
بگذار نگاهمان نه به هوس كه به عشق ...آنهم عشقي آسماني در هم گره خورد...
بگذار...
سلام به همه عزیزان.من عادت ندارم خودم حرف بزنم چون بلد نیستم و حرفامو با شعر یا مطلب میگم.ولی برای اولین بار می خوام نه شعر بنویسم نه مطلب.
سالی که گذشت پر از حادثه های تلخ و شیرین بود.برای من که اینطوری بود شما رو نمیدونم.امیدوارم برای شما فقط خوب باشه.هر چی بود تموم شد رفت.فقط خاطراتش برامون موند.این خاطره ها میتونه تجربه خوبی برای ما باشه تا بدونیم در سال جدید چیکار کنیم تا اوضاع بر وفق مراد ما باشه.سال پیش اتفاقات تلخ واسم زیاد بود که مهمترین اونها فوت پدر دوست و یا بهتر بگم برادرم فرشید بود.حادثه خوب آشنایی با یک نفر بود که در من خیلی اثر گذاشت.از اون فرد به خاطر همه چیز ممنونم.
حالا می خوام بدونم تلخ ترین و بهترین حادثه شما در سال قبل چی بود؟
دوست دارین در سال جدید چه اتفاق خوبی برای شما رخ بده؟
و دوست دارین چه اتفاقی رخ نده تا شمارو ناراحت بکنه و تلخ باشه؟
اگه میشه جواب تمام سوال ها رو بدین.ممنون میشم.
.از تو متشکرم به خاطر همه خاطراتی که تو ذهنم نقش دادی.
از تو متشکرم به خاطر اینکه باعث شدی تا بفهم که دوست داشتن کسی که دیگه دوستت نداره چقدر احمقانه است .
از تو متشکرم به خاطر لحظه هایی که به من بخشیدی و لحظه هایی که از من گرفتی
از تو متشکرم به خاطر اینکه به من یاد دادی که راحت بتونم فراموش کنم ولی به من یاد ندادی که با فراموش کردن هر چیزی خودم هم به فراموشی سپرده می شوم .
از تو متشکرم به خاطر اینکه به من فهماندی که دلدادگی دروغه و هر کس از عشق گفت
صددرصد دروغگوی بزرگی خواهد بود .
از تو متشکرم به خاطر اینکه باعث شدی مسیر زندگی ام را عوض کنم و با آدمها همان طور که خودم دوست دارم ، زندگی کنم .
از تو متشکرم به خاطر هر آنچه که من فهمیدم بعد از اینکه از تو کلمۀ خداحافظ را شنیدم

باورش کردم و ندانستم تمام حرفهايش فريب است.. خنده هايش دروغ و بي احساس.. گريه هايش هم کمي عجيب است.. ندانستم ويرانگري آمده ويرانم کند.. سا حر است مي خواهد سحر سامانم کند.. ندانستم رهگذر است.. بهانه اش خستگي.. براي اغفا ل من مي آيد.. از در دلبستگي باورش کردم و حرفهايش را شنيدم دلم که با دلش يکدل شد جز آزار چيزي نديدم.. زبان بازيش که تمام شد دل ساده ام که رام شد ديگر دوست داشتني در کار نبود.. ديگر دوستي منتظر سر قرار نبود.. راست و دروغ به عشق من قسم خورد.. چيزي نگفتم من هر چه به روزم آورد...
کعبه یک سنگ نشانیست که ره گم نشود حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست

کودک نجوا کرد : خدایا با من حرف بزن...مرغ دریایی آواز خواند کودک نشنید...سپس کودک فریاد زد : خدایا با من حرف بزن...رعد در آسمان پیچید اما کودک گوش نکرد...کودک نگاهی به اطرافش کرد و گفت : خدایا بگذار ببینمت...ستاره ای درخشید اما کودک ندید...کودک فریاد زد : خدایا به معجزه ای نشان بده...و یک زندگی متولد شد اما کودک نفهمید...کودک با نا امیدی گریست : خدایا با من در ارتباط باش بگذار بدانم کجایی؟ بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد اما کودک پروانه را کنار زد و رفت...

هیچ کسی ارزش اشکهای مرا ندارد و آن کس که چنین ارزشی دارد هرگز مرا به گریه وا نمی دارد...
------------------
انسان ها سخنان تو را فراموش می کنند...انسان ها عمل تو را فراموش می کنند...اما آنها هیچ گاه فراموش نمی کنند که تو چه احساسی برایشان به وجود آوردی!!
------------------
رویاهایم را آنجا می افشانم که تو اکنون گام بر می داری . آهسته گام بردار تا رویاهای مرا مکوبی!!!
------------------
دل من اولین روز بهار دل تو آخرین جمعه سال وه چه نزدیک و چه دور...
--------------------
تا کفشهای کسی را نپوشیدی از راه رفتنش ایراد نگیر
-------------------
گلی که خار نداشته باشد محکوم به پرپر شدن است
آن زمان که تابوت مرا بر دوش می کشند تنها توبر تابوتم بنگر اما هرگز اشک مریز . آن زمان مرا در گوری خاموش نهادند و خاک سرد و فراموش بر روی من ریختند آن زمان که همگان رفتند لحظه ای تنها . لحظه ای بر بالای گورم بمان و دسته گلی را که برای آخرین وداع آورده ای آهسته بر بالای گورم بگذار اما پرپر نکن...
سخت است ترسیم یک درخت در سینه مجروح کویر و سخت تر از آن پرستاری تک درخت . وای بر من که نرسید آب چشمه دیدگانم به ریشه اش.
تکدرختم سوخت بگذار جنگل بسوزد...
فال گیر از کف من وسعت یک جاده کشید . خیره بر جاده شد و صحنه رخ داده کشید . بعد لبخند زد و گفت : مرا می بخشی؟!...
بین دست من و تو فاصله افتاده کشید . وقفه ای کرد به تردید و قلم را برداشت . عکس زیبای تو را حسرت این جاده کشید . من که سربسته تو را در دل خود جا دادم . یکه خوردم که عجب !! راز مرا ساده کشید . و پشیمان که چرا دست به دستش دادم . این کف خط خطی ام طرح تو را داده کشید .
مضطرب بودم و گفتم : تو بگو بعدم را؟! نیش خندی زد و از قلم افتاده کشید
...مگر میشود با تو بود و نبود --- غزل را برای تو باید سرود --- تو با خاطراتم سفر می کنی --- ولی خوب من سهم من این نبود --- کمی از تو دلگیرم این روزها --- برایت بگویم ؟ و اما چه سود --- نمی پرسی از حال و روزم هنوز --- نگفتی که دردت چه بود --- دلم را به دستت سپردم ولی --- رهایش نمودی و رسم این نبود --- به جرم کدامین گناه این چنین --- غمت خاطرم را پریشان نمود --- و شاید سزاوار ویرانی ام --- بگو ای مرد تنها گناهم چه بود؟ --- شکستی مرا هر چه کردی گذشت --- خیالت غم کهنه ام را زدود
پرانتز را باز می کنم می نویسم پرنده . پرانتز را نمی بندم ! بگذار پرنده آزاد باشد...
صدای باد که بیاید سیبی از شاخه اش خواهد افتاد تا دلم دوباره بلرزد . یعنی نکند من هم یک روز از چشم تو بیفتم....
بی تو بودن جهنمی است ابری . با آتشی از فراق تو سوختن ! نگاههای ملامت بار دیگران و رعدهای کنایه ی آنان . دوری تو نه حقارت . نه کوچکی . نه ملامت و نه هیچ چیز دیگر . که عشقم را مسیح وار به صلیب بی وفایی کشید...
هنگامی که کودکی بیش نبودم به من گفتند همه را دوست بدار و حال اینکه از بین آن همه یکی را دوست میدارم . اکنون به من می گویند فراموش کن...
به من بگویید چه کنم؟!
تمام دنیا را عاشقانه به دنبال تو گشتم و عاقبت ! خسته و مایوس بر سر خانه خویش رسیدم . آه از آن لهظه ای که دیدم بر سر در خانه ام نوشته بودی
آمدم نبودی...
در شگفت مانده ام از سودای شمع و بال چه سود پرنده را از پرواز ! آنجا که پرواز رفته از یاد پروانه بال رنگین داشتن را چه سود ؟
به فکر زنجیر باش که بر قامتم می روید...
مگر میشود با تو بود و نبود --- غزل را برای تو باید سرود --- تو با خاطراتم سفر می کنی --- ولی خوب من سهم من این نبود --- کمی از تو دلگیرم این روزها --- برایت بگویم ؟ و اما چه سود --- نمی پرسی از حال و روزم هنوز --- نگفتی که دردت چه بود --- دلم را به دستت سپردم ولی --- رهایش نمودی و رسم این نبود --- به جرم کدامین گناه این چنین --- غمت خاطرم را پریشان نمود --- و شاید سزاوار ویرانی ام --- بگو ای مرد تنها گناهم چه بود؟ --- شکستی مرا هر چه کردی گذشت --- خیالت غم کهنه ام را زدود
آزرده ز بیگانه و افسرده ز خویشم --- مردم همه سیر از من و من سیر ز خویشم
بر دیده خون بار من ای دوست چه می خندی --- خون گریه کند هر که ببیند دل ریشم
.................
داستان غم هجران خود گفتم با شمع --- آنقدر بسوخت تا از گفته پشیمانم کرد
..................
عاشقی آنست که بلبل با رخ گل می کند --- صد جفا از خار می بیند تحمل میکند
..................
آن هنگام که حرف دل نگوفته ام را در تاریکی شب به آسمان گفتم . آسمان ماه را پنهان نمود ابری شد و در تاریکی مطلق گریست......
---------------قابل توجه بعضی از دختر خانمها
زندگی سرگذشت درگذشت آرزوهاست...
زندگی سوختن و ساختن است. بی جهت تجربه آموختن است. زندگی کهنه قماری بیش نیست. این چه قماریست که همش باختن است.با یک دل غمگین ز جهان شادی نیست.تا یک ده ویران بود آبادی نیست.تا در همه جهان زندان هست در هیچ جای عالم آزادی نیست....
نمیگویم فراموشم مکن هرگز ولی گاهی به یاد آور رفیقی را که میدانی نخواهی رفت از یادش..................................
نگو بار گران بودیم رفتیم نگو نامهربان بودیم رفتیم نگو.اینها دلیل محکمی نیست بگو با دیگران بودیم رفتیم..........................
من از این پس به همه عشق جهان می خندم به هوس بازی این بی خبران می خندم من از آن روز که دلدارم رفت به غم و شادی این بی خبران می خندم.......................................
دستم بوی گل میداد که منو به جرم چیدن گل محکوم کردند... ولی هیچ کس نگفت شاید گلی کاشته باشم...............
هق هق تلخموبشکاف تویه کوچه های خلوت . این خود عشق عزیزم نه بهانست نه یه عادت .
غصه هامو به تو گفتم اما چی ازت شنوفتم .؟ یه نفس هم نفسم باش.
نذار از نفس بیوفتم گریه هامو تو ندیدی هر چی گفتم نشنیدی
من کدوم عهدو شکستم که از عشق من تو بریدی...؟
یادته برات نوشتم اگه عاشقم نباشی الهی بمیری؟ اگه دوستم نداشته باشی غیر من کسی رو داشته باشی الهی بمیری؟ بعدش برات نوشتم همه رو دروغ نوشتم . خودم بمیرم اگه تو یک روز خواسته باشی که منو دوست نداشته باشی خودم بمیرم. برات بمیرم.برات بمیرم...نبینی قهر خدارو بدیهای روزگارو
الهی نمیری تاهی نمیری...بمونه سایت رو سرم میدونی بذات دربد رم الهی نمیری الهی نمیری...وقتی تو چشات زل میزنم با غمه نگات تر میزنم
وقتی میبینم دوستم داری از ته دل داد میزنم اگه یک روزی فرشته ها بخوان تورو زودتر ببرن به اونا میگم.....که از قدیم ماهی رو با تنگش میبرن.../
عشق میشه الکی باشه اما دوست داشتن الکی نیست . چون احساس خالی نیست دوست داشتن همیشه هست حتی اگه آدم از یکی متنفر باشه میتونه هنوز دوستش داشته باشه...
مگر میشه آدم فقط یک بار عاشق بشه؟ عشق ابدی فقط حرف است ! پیش میاد که آدمی خاطر کسی را خیلی بخواد اما وقتی که آدم فکر می کنه که دلش سخت پیش کسی گیره یک دفعه یه جایی میبینه که دلش ته دلش برای یکی دیگه هم میلرزه.
اگه با وفا باشه دلش رو خفه میکنه و تا آخر عمر حسرت اون دل لرزه براش میمونه . اگه بی وفا باشه میلغزه و همه عمرش عذاب و گناه براش میمونه.
هیچ کس حکمتش رو نمید ونه حالا با خود آدمه که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه را ! یکی را باید انتخاب کند...فرار ندارد
تکیه به شونه هام نکن من از خودت خسته ترم/ ما که به هم نمی رسیم بسه دیگه بذار برم/ کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم/ حیف تو
نیس کنج قفس چادر غم سرت کنم/ تو این دو روز زندگی شبیه من فراوونه/ یه لحظه چشماتو ببند/ گذشتن از من آسونه/ من عاشقم همین وبس/غصه
نداره بی کسیم/ قشنگی قسمت ما نیس ما که به هم نمی رسیم/ تکیه به شونه هام نکن من از خودت خسته ترم/ اگه هنوز عاشقمی بذار برم بذار برم.......
ویرون بدون من تو آبادی / یه روزی عشق تو بودم همه عشقت پریدن شد/ برای شوق پروازت تو عشقت پر کشیدن شد/ ولی امروز تو برگشتی چه
غمگین وپریشونی/ بهم می گی که بد کردی بدون من نمی تونی/ نکن بازی تو با قلبم/ نزن حرفی تو از آغاز/ برو دیگه نمی خوامت/ دلت رو باز بده پرواز
برو جایی که آباده/ چرا باز اومدی ای یار/ برو دیگه خداحافظ
نگاه خيره به راهــــــم طنين حسرت و آهم سکوت سرد و سياهم
بـــــهانهام،از توست
شکستن دل تنــــــگم صدای زخمی چنگم دليــل عصـمت و ننــگم
گـــــلايهام،از توست
سقوط يک من تنـــــها منی احاطهی غمها غمی عصـارهی غمـــها
شکستنم،از توست
دو چشم غرق گناهم و انـــجـــماد نگاهـم غـرور با تو تبـــــاهـــــم
جـهـنـّمـم،از توست
غريـق ظلمـت و دردم که دل اسير تو کردم چه خوانمتکهبههردم
نيـايـشـم،از توست
اي نازنين لحظه هاي بي قراري
اي شاعر شبهاي شعر بي بهاري تو مي خواي از پيشم بري اينو مي دونم
با اين صداي بي صدا برات مي خونماي نازنينم
من اون يگانه مرد عاشق زمينم
فرق سر مي زارم روي عکست همه اشکامو ميبارم واسه گفتن از تو لحظه ها رو کم مي يارم غم تلخ بي تو بودن تو دلم ريشه دوونده
توي خواب و تو بيداري من و مثل شب سوزونده کاش مي شد يه شب دوباره تو رو توي خواب ببينم از دو چشم نازنينت من ستاره اي بچينم
توي اين شب هاي خاموش لحظه ها رو مي شمارم واسه ديدن چشمات ديگه طاقتي ندارم مر حم زخماي قلبم هميشه عشق تو بوده
دل من هزار ترانه براي دلت سروده من دلم ميخواد هميشه رهسپار قصه هات شم توي شهر بي ترنم سپر درد و بلات شم
دلم تنگ است دلم تنگ است اين شبها يقين دارم كه مي داني صداي غربت من را ز احساسم تو مي خواني شدم از درد و تنهايي گلي پژمرده و غمگين ببار اي ابر پاييزي كه دردم را تو مي داني ميان دوزخ عشقت پريشان و گرفتارم
چرا اي مركب عشقم چنين آهسته مي راني تپش هاي دل خستم چه بي تاب و هراسانند به من آخر بگو اي دل چرا امشب پريشاني دلم درياي خون است و پر از امواج بي ساحل درون سينه ام آري تو آن موج هراساني هماره قلب بيمارم به ياد تو شود روشن چه فرقي مي كند اما تو كه اين را نمي داني
گفته بودم اگه بياي ، چشمامو بارون مي کنم شمعدونياي قلبمو ، غرق بهارون مي کنم گفته بودم اگه بياي ، اسمتو فرياد مي کنم قناريهاي عشقمو ، از قفس آزاد مي کنم گفته بودم اگه بري ، زندگي زندون ِ برام اون روزاي پاک و قشنگ ، مثل يه کابوس برام
گفته بودم وقتي بري، من خودم ُ گم ميکنم اين دل گرم و عاشقو، از چشما پنهون مي کنم حالا بازم مي خواي بري؟ باز منو تنها بذاري؟ باز اين دل پريشونو اسير غمها بذاري؟ مي خواي بازم با ياد تو چشمامو دريا بکنم نگاه گرم و آبيتو تو فرداها گم بکنم؟ هيچ مي دوني اين دل من اسير چشماي توِ؟ غزال وحشي دلم تو دامِ زلفاي توِ
تا چشمان تو را ديدم به چشمي ديگر نگاه نكردم و تا قلبت را در قلبم احساس كردم عاشق كسي ديگر نشدم
آري من رسم عاشقي را خوب به جا آوردم اولين كلامي كه به تو گفتم دوستت دارم بود و من اين كلمه را به هيچكس به جز تو نگفتم
تو برايم عزيزترين عزيزي و به جز تو كسي براي من مانند تو عزيز نيست زماني كه عاشق شدم به خودم عهد بستم كه واقعا عاشق باشم
تمام حرفهايم درد دل قلب شكسته من است ، تمام درد دلهايم پر از صداقت و يكدلي است! آنانكه قلب مرا شكستند را به كلي فراموش كردم خاطرات گذشته را از ذهنم دور كردم
يادگاري هاي بي معرفتان را سوزاندم و تنها تو هستي و قلب تو هست و نام تو هست و يك دنيا محبت و عشق تو در وجودم
همه را از ياد بردم به خاطر تو ، قيد همه كس و همه چيز را زدم به خاطر تو ، شكنجه عشق را تحمل كردم به خاطر تو ، بدترين لحظه هاي عاشقي را به جان خريدم به خاطر تو ، اين همه اشك ريختم و اين همه غم و غصه خوردم به خاطر تو
گذشتم بيا با قلب من مدارا كن ، قلب مرا از اين گرداب شكنجه هاي عاشقي با محبتت نجات بده و تو نيز به خاطر من زندگي كن
نام عشق برايم تكراري شده بود ، احساس عشق برايم دروغين شده بود ، و لحظه هاي عاشقي برايم سوت و كور شده بود، اما با آمدن تو احساس عشق در وجودم دوباره شعله ور شد
اگر مي بيني كه بي خيالم بدان كه احساس عشق در باطنم است و باطنم پر از شور و شوق عاشقي است
اگر ميبيني ساكتم بدان كه ميترسم سخني بر زبان بياورم و ميترسم با سخنم دلت را به درد آورم ! حالا خودت بگو حرفهايم دروغ است يا از روي عاشقي است
خودت بگو حرفهايم براي آرام كردنت است يا باطني است؟ خودت قضاوت كن اي قاضي قلب من و اي شاهد عشق من
عزيزم بارها گفته ام كه دوستت دارم را از حفظ نميگويم اين بار هم ميگويم كه اين كلمه را از حفظ نمي گويم اين كلمه مقدس را از ته دلم ميگويم ! آري از ته دلم مي گويم
به خداوندي خدا ، به اين عشق پاكمان قسم ، به قرآني كه ميخواني قسم اين كلمه را از ته دلم مي گويم و به آن وفادارم
تت دارم كلمه ساده اي نيست ، كلمه اي پر مفهوم و پر فراز است ، دوستت دارم چون ميخواهم به هدفم برسم ، دوستت دارم چون واقعا لايق آن هستي ، دوستت دارم چون اراده كرده ام كه به تو برسم دوستت دارم چون ميخواهم با تو زندگي كنم ، دوستت دارم چون ميخواهم تا آخرين لحظه مرگم با تو باشم ، آري اين كلمه را از ته دلم ميگويم ، اي كلمه مقدس را از تمام وجودم بر زبان مي آورم
با ورود تو به قلب شكسته من و التيمام درد بي درمان من زندگي برايم رنگ ديگري شد تو همان دواي درد بي درمان بودي ، تو همان فرشته نجات من بودي
زماني كه من داشتم در دره نا اميدي سقوط ميكردم تو آمدي و مانند فرشته مرا نجات دادي به زندگي ام اميد بخشيدي و مرا اميدوار به زندگي ام كردي
نه احساسي از عشق بودي و نه كلمه اي از عشق ، نه عاشق بودي و نه معشوق تو خود خود عشق بودي برايم
انگار دنيا مال من بود و گل خوشبختي تنها براي من در باغچه زندگي روييده شده بود
انگار باران عشق تنها براي من مي باريد و چلچله تك درخت زندگي تنها براي من آواز عاشقي را ميخواند




